استنلی کوبریک
ادب،
هنری در حال مرگ است...
صبح هابه همه سلام كنيم، دست خود را با صابون بشوييم و ..
كجا به ما آموختند كه چگونه نفس بكشيم؟چگونه اضطراب را از خوددور كنيم؟
اصلا موفقيت چيست؟! ازدواج براى حل چه مشكلى ست؟
در مواجهه با مخالف چگونه رفتار كنيم؟ در كودكى به ما آموختند كه «زرنگ» باشـيم،
اما پرسش گرى آزاد انديشـى و شـيوه هاى نقد را به ما ياد ندادند.
به ما حتى نگاه كردن را نياموختند از شهرى به شهر ديگر مى رويم ووقتى بهخانه برمیگرديم،
چند خط نمى توانيم راجع به آنچه ديده ايم بنويسيم. چرا؟چون در واقع نديده ايم.
همه چيز فقط از جلوى چشم ما گذشته است، مانند نسيمى كه بر سنگ وزيده است.
اگر ياد گرفته بوديم كه چطور نگاه كنيم، چطـور «بشـنويم» و چطور بیانديشيم، انسانى ديگـر بوديم.
انسانی كه نتواند از چشم و گوش و زبـان خود، درسـت اسـتفاده كند پا از«غار بدويت»بيرون نگذاشته
است.. گرچـه نقاشى هاى انسان غار نشين نشان می دهد كـه آنان با «نگاه كردن» بيگانه نبودند.
عجايب را در آسمانها مى جوييم امّا يكبار به شاخهٔ درختى كه جلو خانهٔ ما مظلومانه قد كشـيده است
خيره نشدهايم. نگاه كردن، شنيدن نفس كشيدن،راه رفتن، سـفر كردن تفـريح كردن، عاشـقى كردن
و از همهى اينها مهم تر اعتراض كردن نياز به معلمو نياز به آموزش دارند...
شوپنهاور چنین فعالیتهایی را خاستگاه متعالی رهایی از نیازهای اراده معطوف به حیات میدانست.
آنچه در آثار هنری و فلسفی می بینیم نسخههای عینی دردها و تقلاهای خودمان هستند که با زبان یا تصویر مناسبی، مجسم و تعریف میشوند.
هنرمندان و فلاسفه نه فقط به ما نشان میدهند چه احساسی داشتهایم ، بلکه تجربیات ما را تاثیرگذارتر و هوشمندانه تر از خودمان بیان میکنند. .
.
📓 تسلی بخشی های فلسفه
📖 #آلن_دوباتن نویسنده، فیلسوف و مجری تلویزیون ساکن بریتانیا
@caffeeshno
Sometimes there is nothing you can do
But let it rain and wait for the sunshine
وقتی بعضی چیزها در خاطراتت یا در تصوراتت میپوسند،
قوانین سکوت دیگر کار نمیکنند.
این درست مثل این است که خانه دارد در آتش میسوزد
و تو دلت میخواهد فراموش کنی که خانه در حال سوختن است.
اما نبودن آتش هم تو را نجات نمیدهد.
سکوت دربارهٔ یک مسئله فقط آن را بزرگتر میکند،
رشد میدهد و همه چیز را میپوشاند.
مشكل ما خدا نيست!
مـشكل ما انسانهايى هستند كه
خود را نماينده خدا دانستند و با
نام خدا هر كارى كه خـواستند كردند...
ترس مهمترین ویژگی ماست که حاصلش ریاکاری در جامعه است.
ترس از سنت، ترس از حکومت، ترس از خانواده، ترس از پلیس، ترس از دین
و ترس از "تغییر" که هراسناکترین ترس ما است!
همهٔ ما درون گوداليم
اما «بعضـى» از ما
از آن «اعـماق» به
ستارهها نگاهمیكنيم
شعور یعنی تشخیص کار خوب از بد،
شعور یعنی تشخیص کار درست از اشتباه،
سواد، یاد گرفتن فرمول و اطلاعات در علم و یا مبحث خاصی است!
این شعور هست که راه استفاده درست و یا غلط از علم (سواد) رو به ما میگه!
شعور رو به کسی نمیشه آموزش داد؛ یک انسان میبایست در درون خودش طلب
شعور کند تا به آن دست پیدا کند!
چه بسا ما اساتید برجسته علمی و دانشگاهی و یا دینی داریم که سواد دارند
ولی شعور ندارند.
.
.
من خدا را در قمقمهی آب یافتهام،
در عطر یک گل.
در خلوص برخی کتابها و حتی نزد بیدینان.
اما تقریباً هیچگاه وی را نزد آنانی که کارشان سخن گفتن از اوست،
نیافتهام..
.
.
هیچچیز در دنیا خطرناکتر از متعصب مذهبی نیست که
فکر میکند میتواند ذهن خدا را بخواند و
فکر میکند او و فقط او محبوب خداوند است...
عجز و لابه بس است. آدم به درد عادت میکند و این خودش دردناک است.
کامل نبودن دردناک است.
اجبار به کار برای تامین معاش و مسکن دردناک است.
خب که چه؟دیگر وقتش است.
حالا بیست و پنج سال از عمرم میگذرد.
عمری که در سایهی هراس سپری شده، هراس از نرسیدن به نوعی کمال انتزاعی.
من اغلب جنگیدهام. جنگیدهام و پیروز شدهام. نه در دستیابی به کمال،
بلکه با پذیرش اینکه من نیز با همهی ویژگیها و کاستیهای انسانیام حق حیات دارم
انسان مدام باید مشغول کار باشد.
سازندگی کند، وگرنه از درون پوک می شود.
و بیکاری بدتر از تنهایی است،
آدم بیکار در جمع هم تنهاست...!
گالیله در غمانگیزترین لحظهی شکست، سنتِ دیرینِ قهرمانسازی را درهم میشکند.
هنگامی که شاگردان خشمگین و بیتابش به طعنه میگویند:
"بدبخت ملتی که قهرمان ندارد"
گالیله، درهم شکسته و ناتوان، تنها و بییاور، جوابی بینظیر میدهد:
"بدبخت ملتی که به قهرمان احتیاج دارد".
همین است..
اگر ملتی بدبخت و درمانده نباشد چه حاجتی به قهرمان دارد؟
چه بدبختی از این بالاتر که مردمی بنشینند و منتظرِ ظهورِ قهرمانی باشند؟
اصلا رویای ظهورِ منجی قادر، زادهی ضعف و نادانی آدمهاست...
خوشبختی ما
مثل آب است در تور ماهی گیری
توی آب که حرکتش می دهی
باز می شود و پُر از آب است
بیرونش که می کشی خالی است ...