کانت...


روزی زنی عاشق #امانوئل_کانت شد و تصمیم گرفت
با او #ازدواج کند.
هر بار که با کانت بیرون می رفت ، منتظر بود تا از او
خواستگاری کند ،
کانت با او از همه چیز صحبت می کرد بجز ازدواج.
زن صبرش لبریز شد و تصمیم گرفت خودش دست
به کار شود،
دفعه ی بعد که با هم بیرون رفتند زن از کانت
خواستگاری کرد،
کانت سکوت کرد و گفت :
فرصت بده تا فکر کنم.
مدتی گذشت و کانت تصمیم به ازدواج با‌ زن گرفت.
به در خانه ی او رفت،
در زد و پدر دختر در را باز کرد،
کانت گفت که برای خواستگاری از دخترش آمده،
پدر دختر آدرسی به کانت داد و خیلی سرد گفت:
آنجا او را می بینی.
کانت به آدرسی که پدر دختر داده بود رفت،
و او را با همسرش و دوفرزندش آنجا دید.

می دانید چرا؟!

چون تصمیمش برای ازدواج با زن ،
هفت سال تمام طول کشیده بود.

در تمام این مدت او را ندیده بود.
.
#امانوئل_کانت
#کانت

مولانا

بجوشید بجوشید كه ما اهل شعاریم

بجز عشق بجز عشق دگر كار نداریم

در این خاك در این خاك در این مزرعه پاك

بجز مهر بجز عشق دگر تخم نكاریم

چه مستیم چه مستیم از آن شاه كه هستیم

بیایید بیایید كه تا دست برآریم

چه دانیم چه دانیم كه ما دوش چه خوردیم

كه امروز همه روز خمیریم و خماریم

مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت

كه ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید

چه دانید چه دانید كه ما در چه شكاریم

نیفتیم بر این خاك ستان ما نه حصیریم

برآییم بر این چرخ كه ما مرد حصاریم

لینک دانلود کتابخانه نیمه شب

29دی، روز هوای پاک

وبلاگم نوزده ساله شد و خودم نیم قرنه...