ما تربيت نشديم ! 
تربيت ما بيش از اين نبوده است كه به بزرگ ترها احترام بگذاريم
كلمات زشت نگوييم،پيش ديگران پاى خود را دراز نكنيم،

صبح هابه همه سلام كنيم، دست خود را با صابون بشوييم و ..

كجا به ما آموختند كه چگونه نفس بكشيم؟چگونه اضطراب را از خوددور كنيم؟

اصلا موفقيت چيست؟! ازدواج براى حل چه مشكلى ست؟

در مواجهه با مخالف چگونه رفتار كنيم؟ در كودكى به ما آموختند كه «زرنگ» باشـيم،

اما پرسش گرى آزاد انديشـى و شـيوه هاى نقد را به ما ياد ندادند.
به ما حتى نگاه كردن را نياموختند از شهرى به شهر ديگر مى رويم ووقتى به‌خانه برمی‌گرديم،

چند خط نمى توانيم راجع به آنچه ديده ايم بنويسيم. چرا؟چون در واقع نديده ايم.
همه چيز فقط از جلوى چشم ما گذشته است، مانند نسيمى كه بر سنگ وزيده است. 
اگر ياد گرفته بوديم كه چطور نگاه كنيم، چطـور «بشـنويم» و چطور بیانديشيم، انسانى ديگـر بوديم.
انسانی‌ كه نتواند از چشم و گوش و زبـان خود، درسـت اسـتفاده كند پا از«غار بدويت»بيرون نگذاشته
است.. گرچـه نقاشى هاى انسان غار نشين نشان می‌ دهد كـه آنان با «نگاه كردن» بيگانه نبودند.
عجايب را در آسمان‌ها مى جوييم امّا يكبار به شاخهٔ درختى كه جلو خانهٔ ما مظلومانه قد كشـيده است
خيره نشده‌ايم. نگاه كردن، شنيدن نفس كشيدن،راه رفتن، سـفر كردن تفـريح كردن، عاشـقى كردن

و از همه‌ى اينها مهم تر اعتراض كردن نياز به معلم‌و نياز به آموزش دارند...