یک شعر عاشقانه عجیب غریب
می ترسم از نبودنت... و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم میکند... و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی کسی را نمی خواهم. و وقتی هستی تو را می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در کنارت خاکستری ام
خداحافظی ات به جنونم می کشاند... و سلامت به پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار.... بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان از کنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت...
پ.ن1: من از این آرزوهای عاشقانه دردناک خوشم نمیاد.
پ.ن2: دلیل انتخابش یک حس غریب و پنهانی مازوخیسم بود!
پ.ن3: از رنگهای خاکستری موجود در شعر واگرا بودن این نوع دلدادگی کاملا مشهود است!!!
پ.ن4: ولی خوب ازدواج غروب عشق است و عشق صبحدم ازدواج
پ.ن5: چرا همگی بعضی وقتها در عشق، به طرز ابلهانه ای ناتوان و بدیختیم؟
+ نوشته شده در ساعت توسط .qjlqJ.
|
تولد وبلاگ: دیماه 83