عاشق
عاشق غروب قرمز خورشیدم
و امواج سهمگین دریا که به صخره ها میخورند
و آسمان آبی آرام با نسیمی ملایم و ابرهای سپید در حال گذر بالای سر
عاشق بوی غذای سر ظهر خصوصا بوی برنج ته گرفته کوچه ها هستم
عاشق صدای خنده کودکانم که غش غش میدوند و میخندند
عاشق هوای بارانی و اول بارش برفم.
عاشق رقص شاخه های درختان هستم
عاشق شنیدن صدای یک موسیقی ملایم دلنشین از دوردستها هستم
عاشق کوهم، وقتی به قله رسیدی و با آرامش به اطراف نگاه میکنی و سکوت رو در آغوش داری
عاشق دوست داشتنم
و عاشق کسانی که دوستشون دارم یا خواهم داشت.
شاید بشه اسم من رو گذاشت:
"یک عاشق ساده" یا "عاشق سادگی"
نمیدانم...
و امواج سهمگین دریا که به صخره ها میخورند
و آسمان آبی آرام با نسیمی ملایم و ابرهای سپید در حال گذر بالای سر
عاشق بوی غذای سر ظهر خصوصا بوی برنج ته گرفته کوچه ها هستم
عاشق صدای خنده کودکانم که غش غش میدوند و میخندند
عاشق هوای بارانی و اول بارش برفم.
عاشق رقص شاخه های درختان هستم
عاشق شنیدن صدای یک موسیقی ملایم دلنشین از دوردستها هستم
عاشق کوهم، وقتی به قله رسیدی و با آرامش به اطراف نگاه میکنی و سکوت رو در آغوش داری
عاشق دوست داشتنم
و عاشق کسانی که دوستشون دارم یا خواهم داشت.
شاید بشه اسم من رو گذاشت:
"یک عاشق ساده" یا "عاشق سادگی"
نمیدانم...
+ نوشته شده در ساعت توسط .qjlqJ.
|
تولد وبلاگ: دیماه 83