عاشق غروب قرمز خورشیدم

و امواج سهمگین دریا که به صخره ها میخورند

و آسمان آبی آرام با نسیمی ملایم و ابرهای سپید در حال گذر بالای سر

عاشق بوی غذای سر ظهر خصوصا بوی برنج ته گرفته  کوچه ها هستم

عاشق صدای خنده کودکانم که غش غش میدوند و میخندند

عاشق هوای بارانی و اول بارش برفم.

عاشق رقص شاخه های درختان هستم

عاشق شنیدن صدای یک موسیقی ملایم دلنشین از دوردستها هستم

عاشق کوهم، وقتی به قله رسیدی و با آرامش به اطراف نگاه میکنی و سکوت رو در آغوش داری

عاشق دوست داشتنم

و عاشق کسانی که دوستشون دارم یا خواهم داشت.

شاید بشه اسم من رو گذاشت:

"یک عاشق ساده" یا "عاشق سادگی"

نمیدانم...