فمینیست علیه فمینیسم: نگاهی به فیلم مرد حصیری
این فیلم در مورد مردی است که توسط نامه ای مشکوک به منطقه ای به اسم “سامرزایل” کشیده می شود. در آن نامه نامزد ادوارد از او خواسته است که به سامرزایل بیاید تا دختر گمشده اش را در نقش یک پلیس بیابد. اهالی سامرزایل به صورت کاملاً مرموز با او رفتار می کنند. ادوارد بعد از اینکه می فهمد پدر دختر گمشده –روان وودوارد- است جدی تر به جمع کردن مدرک می پردازد تا اینکه به یک مراسم قربانی کردن انسان پی می برد و…
در صحنه های ابتدایی، ادوارد مالوس در رستوران کتابی را می بیند که روی آن نوشه شده “همه چیز درست است” و بلافاصله او را می بینیم که ماشینی را به دلیل “رعایت نکردن قانون” جریمه می کند. و این یعنی اینکه “همه جیز درست نیست اگر قانون درست اجرا نشود” و یا اینطور هم می شود تعبیر کرد که “اگر انسان ها نخواهند هیچ چیز درست نیست.” اساساً شروع به هم خوردن آرامش او با ورود یک زن است. همکارش که با کوبیدن بر شیشه او را از دنیای درونش جدا می کند و به خود می آورد.
همه چیز از زمانی شروع می شود که ادوارد به دنبال نامه ای از نامزدش به سامرزایل می رود. او با مردمانی مشکوک، بدون روحیه ای حساس و تا حدودی خشن برخورد می کند. در سامرزایل همه چیز زنانه است. شما هیچ پسربچه ای در آن نمی بینید. اهالی سامرزایل زندگی زنبور وار دارند و تنها پایبند قوانین ملکه شان هستند. ملکه در آسایش است و بقیه ی زنبور ها که در داخل یا خارج قلمرو فعالیت دارند سربازی بیش نیستند. مردها برای زنان سامرزایل فقط دوست داشتنی اند. “خواهر سامرزایل” که در این فیلم نقش ملکه را بازی می کند، در پاسخ به ادوارد که از سرنوشت کودکان پسر می پرسد می گوید: “بستگی دارد.” بستگی به چه چیز یا چه چیز هایی؟ اینکه سفارش شده باشد؟ یا قوی و دارای نشانه ای بوده باشد؟ و یا اینکه در تاریخ مشخصی از طالعی مشخص به دنیا بیاید؟
قبل از اشاره کردن فیلم به سنت سوزاندن قربانیان برای حاصلخیزی در مصر و اروپا، تماشاگر به این موضوع پی می برد و تنها به دنبال گره گشایی داستان است: “روان وودوارد کجاست؟ زنده است یا مرده؟”
دهکده ی مرد ستیز سامرزایل دانش آموزانی مرد ستیز هم پرورش می دهد. وقتی که ادوارد سرزده وارد کلاس درس خواهر رز می شود شنونده ی این حرف است که برای او خنده آور به نظر می رسد:
-دیزی می شه به من بگی نماد یک مرد در نهایت چه چیزیه؟
-نشان مردانگیش!
و فقط همین. اگر به چند صحنه قبل از این بازگردیم متوجه این کنایه می شویم. جایی که در بار، خواهر بیچ به ادوارد شرابی می دهد مخلوط با عسل و چیزهایی دیگر که بهترین نوشیدنی آن منطقه است. عسل، زنبور، ملکه، خواهر سامرزایل، سربازها، مردهای بی مصرف و بی زبان در سامرزایل، عسلی که زنبور ها برای به دست آوردنش زحمت می کشند و مرد حصیری. این ها به صورت زنجیر وار به هم متصل اند و قصه را تشکیل می دهند.
تا انتهای فیلم تماشاگر درگیر این موضوع است که اهالی زن گرای سامرزایل چرا برای حاصلخیزی به دنبال قربانی کردن دختربچه ای هستند که می تواند ادامه دهنده ی راه ملکه باشد و تا حدودی هم دل می سوزاند به حال دخترکانی که قربانی بعدی این جشن اند. و دقیقاً این دغدغه با مخاطب می ماند تا صحنه های پایانی که روان وودوارد هم، هم دست خواهر سامرزایل در می آید.
در سکانس پایانی، تمام معما حلمی شود و روحیه ی خشن و غیر احساسی زنان، همانطور که خواهر رز در گفت و گو با ادوارد به آن اشاره کرد، بر مخاطب آشکار می شود. حالا دیگر دست ویلو و روان هم برای ادوارد رو شده و تنها راه چاره، مردن است، چون آنها می خواهند. مردن به دلیل مرد بودن؛ و تنها جرم، دلسوزاندن است. ادوارد از این ناراحت است که چرا همان وقت که چشم و لب پیرمرد جعبه رسان را دید به فکر فرار نیافتد. اما نمی توانست، چون حرف ویلو را در مورد دخترش باور کرده بود. او باور کرده بود و محکوم به مرگ شد.
فضای این فیلم خیلی شبیه به فیلم دهکده بود. در دهکده عده ای خیالپرداز وجود داشتند که از ترس متلاشی شدن نسل روستا نششینان و آلوده شدن اهالی انجا به شهر نشینی در وسط یک جنگل، مردم را توسط هیولاهایی ترسانده بودند که اگر انسان ها پا به قلمرو آنها بگذارند آن ها هم هتاکی می کنند؛ و دقیقاً همین موضوع باعث شده بود تا اهالی با روش و قانون خودشان زندگی کنند. درست مانند ده ها سال قبل و به همان سادگی.
مرد حصیری را می توان یک فیلم در جهت اعتراض به افراط در عمل فمینیست ها دانست. البته که برابری حقوق زن با مرد از این مقوله جدا است اما قضیه ی تولید مثل که برای ادوارد (نیکلاس کیج) در فیلم هم مورد سوال است بی ربط با موضوع “مرد حصیری” نیست و بهتر است که جنبه های ضد فمینیستی این فیلم را یک متخصص بررسی کند.

تولد وبلاگ: دیماه 83