تصور کنید: روز ۵ شنبه، ساعت ۱:۴۵ ظهر ، ۱ترافیک وحشتناک

خسته و کوفته همراه با کمی عجله فقط میخوای از ترافیک فرار کنی.

اما توی سر و ته کردن ماشین، تق!!! یکی از چرخهای جلو میفته تو فاصله بین ۲ پل سر جوب

مستاصل از ماشین میای بیرون.

هیچ عابری هم دور و برت نیست و ۲۰ متر جلوتر ماشینهایی که تو ترافیک دارن له مشن.

پیرمرد موتوری برات می ایسته و میگه باید کلی آدم جمع شن تا درش بیارن

این اوضاع من بود در ظهر ۵ شنبه پیش

منم آنقدر مبهوت شده بودم که نمیدونستم چه کنم

تا آمدم به همسرجون زنگ بزنم یک دفعه،

 ۲ تا جووون ۱۹، ۲۰ ساله از ۱ زانتیا آمدن بیرون و به من که کلی نگران بودم  گفتن نگران نباشم 

و بعد یکیشون نشست پشت ماشین و اون یکی هم جلو ماشین رو بلند کرد

و ماشین رو سرو ته کردند و دادن به من.

متاسفانه اون لحظه حتی ۱ شکلات نداشتم برای تشکر تقدیم کنم، تنها تونستم تشکر کردم

 و توی دلم کلی برای سلامتی، خوشبختی و موفقیتشون دعا کردم که انقدر "جوانمرد" بودن.

در همینجا هم باز  کلی ازشون تشکر میکنم که:

۱- بدون درخواست بهم کمک کردن

و مورد مهمتر

۲-امید به وجود آدمهای با مرام رو بعد اتفاق"عجب شبی"  توی دلم روشن کردن.

پ.ن: خدا رحمت کنه بابایی رو