پانزدهمین سالگرد پرواز پدر...
آه پدرم،
آخرین بار که دیدمت،
چه میدانستم آخرین بار است؛
من که آدم آخرین بارها نبودم؛
بلد نبودم؛
خودت باید به من میفهماندی که
بیشتر نگاهت کنم؛
نگاهت را حفظ کنم...
بیشتر صدایت را گوش کنم
بیشتر گرمای دست هایت را در وجودم ذخیره کنم...
راستی آخرین بار
اصلا دست هایت را گرفتم ؟!
اصلا چرا اصرار نکردم که
یک فنجانِ دیگر چای باهم بنوشیم ..
"لعنت به تمام آخرین بارهایی که نمیدانستیم .."
.
👤#شاهین_پورعلی_اکبر
+ نوشته شده در ساعت توسط .qjlqJ.
|
تولد وبلاگ: دیماه 83