محمود دولت آبادی
مغزم، مغزم درد می کند از حرف زدن،
چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام. خروار، خروار حرف با لحن و حالت های مختلف، مغایر، متضاد و...
گفته ام و شنیده ام، خاموش شده و باز برافروخته ام، پرخاش کرده و باز خوددار شده ام، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام
چشمانم داغ شده اند و دارند گُر میگیرند؛
مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند. اشک هرگز!
+ نوشته شده در ساعت توسط .qjlqJ.
|
تولد وبلاگ: دیماه 83