در درياچه آبی، وقتی ماهی ميگرفتم، ماهی نقره ای زيبايی به قلابم افتاد.
به من گفت: مرا آزاد كن تا آرزويت را برآورده كنم.
ميخواهی شاه كشوری شوی،
قصر پر از طلا ميخواهی؟
گفتم: باشه.
بعد ولش كردم توی دريا،
او شناكنان دور شد و به سادگی ام خنديد و آرزوهايم را تووی گوش دريا پچ پچ كرد.
امروز همان ماهی را دوباره گرفتم.
آن ماهی زيبا و نقره ای را،
باز هم به من قول داد که اگر آزادش كنم ...

من به يكى از آرزوهايم رسيدم.
چقدر ماهی خوشمزه ای بود !!!