منصوره_صالحی
و رفتم سوشی خریدم، مدتها بود دلم میخواست امتحانش کنم.
بعد سه بار در هفته کله جوش خوردم، کتاب خوندم، باخ گوش کردم، رقص باله رفتم و تئاتر؛
تشنهی تئاتر بودم.
بعد یادم اومد من هیچ وقت نیمرو دوست نداشتم و تخم مرغ و خرما درست کردم ،
یه مدت گیاهخوار شدم و یادم اومد هیچ وقت جوجه کباب غذای مورد علاقه ام نبوده!
چاق شدم، لاغر شدم، نصفه شب رفتم قدم زدم، یک روز هیچ کاری نکردم و بعد حالم خوب شد،
جوری که هیج وقت اینقدر خوب نبودم، چون بعد از سالها خودم را دوست داشتم...
حالا ممکنه تو بگی به خاطر سوشی طلاق گرفتی؟ و من میگم آره، همه اینها یعنی من ...
یعنی چیزهایی که من را خوشحال میکنند، وقتی مدام خودت و خواسته هات را حذف میکنی کم کم یادت میره من کی هست ...
یه روز میگی حالا منم موسیقی اون و گوش میدم، بعد میگی مهم نیست منم جوجه سفارش میدم و بعد کم کم یک روز دیگه یادت نمیاد کی بودی ... یادت نمیاد چی دوست داشتی و چی میخواستی ...
دیگه من گم میشه، و بعد تو غمگین میشی بدون اینکه بدونی چرا...
تولد وبلاگ: دیماه 83