مهتاب کرامتی و هدیه تهرانی ، هر دو با فاصله ای مهار نشدنی نسبت به سایرین دارای مغناطیس زنانه ی منحصر به فردی هستند که حاصل واکنش میان زیبایی شناسی بدن زنانه و هویت زنانه شان است


هر دو به شکلی سختگیرانه ، تن به محدودیت های استریوتایپ متعارف که به عنوان تصویر سینماتوگرافیک بازنمایی می شوند، نمی دهند.

از همین جاست که هر دو غیرقابل قیاس با ابژه های پالوده ی جنسیتی ای چون الناز شاکردوست ،لیلا اوتادی ، مهناز افشار ، بهنوش بختیاری و .... هستند که هویت زنانه شان را در یک ساده سازی ابلهانه تا سرحدات مجموعه کدهای فتی شیستی مطلوب برای میل نگریستن مردانه تقلیل می دهند و تبدیل به چیزی می شوند که لوسی فیشر آن را «زن به مثابه ی ایماژ» می خواند.

آشکارا این تصویری اغواگرایانه است که هر لحظه در حال بازنمایی امر زنانه ای است که مدام به صورت مجموعه کدهای فتی شیستی مطلوب مردانگی بازتولید می شوند.

خنده های ابلهانه الناز شاکردوست ، بدن نمایی ساده شده ی لیلا اوتادی ، صداقت ملوس و احمقانه ی مهناز افشار و مشنگ بازی های بهنوش بختیاری، همگی در حال بازسازی زن به عنوان برساخته ی مطلوب مردان هستند.

همانطور که خنده های کودکانه ،جذابیت های فیزیکی با مقداری اضافه وزن ،صداقت و مشنگی های زنانه ،همگی بخشی از ایده آل های اسطوره ای مردانه در مورد زنان هستند.

این تصویر سینمایی زنانه ، تصویری خودآگاه است و از همینجاست که می تواند هویت پیچیده ی زنانه را ساده سازی کند .

اما تصویر سینمایی مهتاب کرامتی و هدیه تهرانی ساده شده نیست . هر دو حامل نوعی افسردگی زنانه و نیروهای ناخودآگاه تجمیع شده ای هستند که در هدیه تهرانی به شکل هیستری لحظه ای و در مورد مهتاب کرامتی به شکل خویشتن داری فرساینده، بازنمایی می شوند.

هیچکدام ابلهانه نمی خندند ، اضافه وزن مردپسدانه ندارند، و هرگز چهره هایی با صداقت و صمیمیت ندارند و مشنگ بازی در نمی آورند.

هیچکدام به شکلی خودآگاه در حال پر کردن فاصله ی هویت زنانه شان با میل مردانه نگریستن نیستند (میلی که به تعبیر لیندا ویلیامز جوهر سینما از پایگان مردانه است) هیچکدام در حال عرضه ی اغواگرایانه خود نیستند.

صورت های استخوانی و هندسی شان که واجد زیبایی شناسی مدرنی است که مقابل صورت های گوشت آلود مطلوب زیبایی شناسی کلاسیک است، قابل متلاشی شدن به اجزای فتی شیستی نیست. هر دو کلیتی زیبایی شناسانه را بازنمایی می کنند که در عین وقوف به جاذبه ی ظاهری شان (بر خلاف امثال سوسن تسلیمی که مدام در پی کتمان جاذبه ی زنانه خود هستند ) تمایل مردانه را به تعویق می اندازند چرا که به جای ارضای میل در پی ارائه ی چیزی هستند که لاکان ،ژوییسانس می نامید .

امری که قابل ارضا شدن نیست و به شکل مستقیم در پشت سائق های لذت ، رنج را به ارمغان میاورد. هر دو در خرج کردن میمیک های زنانه خسیس هستند ، و هر دو به شکلی ناخودآگاه همزمان با عرضه ی جذابیت های جنسی خود، با نمایش فروپاشی عصبی خود میل مردانه را وادار به دیدن چیزی می کنند که مردان همواره از آن فرار می کنند؛ رنج زنانه.( همان چیزی که مردان علیرغم میل باطنی شان ناچار به دیدن آن در اینگرید تولین ، ژان مورو و مونیکا ویتی هستند ولی در برابر سوفیا لورن ، الیزابت تایلور و جین منسفیلد به راحتی می توانند تنها به یک سرخوشی اغواگرایانه بپردازند ).

در نهایت آن چیزی که سبب تمایز بنیادین مهتاب کرامتی و هدیه تهرانی از دیگر سوپر استارهای اغواگر می شود، ژست است. سوپراستارهای دیگر ژست های خود را از دست داده اند. ژست ، لحظه ی استعلایی فیگور است. مهتاب کرامتی و هدیه تهرانی هنوز ژست را حفظ کرده اند. هنوز قادر به پخش کردن پیچیدگی های هویت زنانه در قاب تصویر سینمایی هستند و همزمانی که سرشار از جاذبه ها هستند به چیزی ورای آن ارجاع می دهند


میلاد روشنی پایان