رو سیاهم، سیامک
سیامک شاخص بود. هم برای اینکه گوشهایش یک زائدهء عجیب داشت، و هم برای آنکه وقتی دوست و آشنایی را می دید آنقدر طرف را در بغلش فشار می داد و ماچ مالی می کرد که آن بنده خدا یا خنده اش می گرفت یا عصبانی می شد… و ما دوستش بودیم، و ما همیشه خنده مان می گرفت. سیامک، با آن گوشهای عجیبش، خنده های بلندش، ماچهای پر سر و صدایش، محبت بیش از اندازه و رفاقت لوطی وارش، همیشگی بود اما کمتر به حساب می آمد، کمتر دیده می شد. سیامک همیشه آنجا بود، اما وقتی نبود کسی سراغش را نمی گرفت، کسی به یادش نمی افتاد.
چند روزی مانده بود به عید ۱۳۷۹٫ پاساژ را متر می کردیم، در همان دورانی که تنها تفریحمان اندازه گرفتن روزانهء طول و عرض پاساژ بود که مبادا چند سانتی از روز قبل کمتر شده باشد. سر و کلهء سیامک از دور پیدا شد. ما حوصلهء روبوسی های طولانی و بغل کردن های سفت و سختش را نداشتیم. پریدیم پشت یکی از دیوارها: پنهان شدیم، قایم شدیم، گم شدیم، نامرئی شدیم، نیست شدیم. سیامک آمد، رد شد، ما را ندید، رفت.
فردای آن روز سیامک رفت سفر و ما او را ندیدیم. رفت با خانواده اش یزد یا شاید سمنان و ما با او نرفتیم. رفت تعطیلاتش را جایی به جز تهران بگذراند و ما با او نبودیم. دوازدهم فروردین شد. سیامک برای آنکه سیزده بدر را در شهر خودش باشد با خانواده اش برگشت تهران و ما منتظرش نبودیم. پدرش رانندگی می کرد، سیامک کنار دستش خوابیده بود، پلیس ماشینشان را نگه داشت، پدرش پشت یک تریلی ایستاد، باید مدارکش را به پلیس نشان می داد، راننده یک کامیون پشت فرمان خوابش برد، از پشت زد به ماشین آنها، ماشینشان بین کامیون و تریلی له شد، سیامک در خواب له شد، سیامک در خواب مُرد.
آن روز، آن روزی که هنوز چند روز به عید ۱۳۷۹ مانده بود، شد یکی از حسرتهای بزرگ زندگی ام. من ماندم و حسرت آن بغل محکم و روبوسی پر سر و صدا. دیر فهمیدم که هیچکس نمی تواند همیشگی باشد. به حضور هیچکس نمی توان عادت کرد. هیچ کس را نباید همیشه ته لیست گذاشت. آن روز برای چند لحظه پنهان شدیم، قایم شدیم، گم شدیم، نامرئی شدیم، نیست شدیم و نمی دانستیم که ممکن است چند روز بعد سیامک برای همیشه پنهان شود، قایم شود، گم شود، نامرئی شود، نیست شود.
تولد وبلاگ: دیماه 83