ل ح ظ ه هايم
زندگي يه آدم يه مجموعه از "لحظه" است. لحظه هايي كه به خاطر همون نظام معروف دوقطبي كه توي اين دنياست، خوب يا بدن! لحظه هاي سياه يا سفيدن! لحظه هاي دوست داشتني يا دوست نداشتني ان. بعله! مي دونم كه خودتون مي دونين اينا رو!
داشتم ديروز فكر مي كردم
شايد چيزي كه آدما و زندگي شون رو از هم سوا مي كنه و فرق مي شه بينشون،
طولي هست كه هر كسي به لحظه هاش مي ده!
يعني اينكه چقدر آدم بخواد كه طول لحظه هاي بد اش زياد باشه،
چقدر دستش رو بكنه تو چشم خودش و اشكش رو دربياره،
هي روضه خوني هاش رو تمومي نده يا اينكه لحظه هاي خوبش رو خيلي زود تموم كنه
و وقتي لحظه هاي خوبش دارن كش ميان و پهن مي كنن خودشون رو وسط روزمرگي هاش،
آدمه بياد و انگشتش رو بزاره سر طناب لحظه و نزاره بيشتر از اون طولاني بشه
(هر كسي خودش خوب مي دونه كه چطور يه همچين كار احمقانه اي رو به بهترين شكلش! انجام ميده)
و يا اينكه كاملن برعكس اين كارها رو بكنه!
اينكه بدوني اين تويي كه مي توني انتخاب كني
لحظه هاي خوبت رو توي كوله ات جمع كني و رو دوشت بكشي
يا اينكه هي بارت رو از اون لحظه هاي بد و طعم تلخي كه داره پر كني!
مي تونه اروم ترت كنه
من الان هيچ كتابي از وين داير نخوندم، با هيچ كي ام كه از اون حرف هاي "مثبت بيانديشيد" بلده، حرف نزدم! اينا رو ديشب وقتي يه آن داشتم بين اين لحظه هاي "خوب" و "بد" غرق مي شدم فهميدم.
از وبلاگ یک زن بسیار بسیار معمولی
تولد وبلاگ: دیماه 83