گذشته را فراموش کن و به جلو حرکت کن(مرسی عاطفه جان)
مرد دانایی برای جمعی سخنرانی میکرد و جکی برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان جُک را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند
بعد از لحظه ای او دوباره همان جُک را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند
او مجدد جُک را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن جُک نخندید
او لبخندی زد و گفت:
وقتی
که نمیتوانید بارها و بارها به جُکی یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
+ نوشته شده در ساعت توسط .qjlqJ.
|
تولد وبلاگ: دیماه 83