پرند به انسان گفت:

 من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم.

 اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم.

 انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد.

پرنده گفت :

نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است.

 انسان ديگر نخنديد،

 انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد ،

چيزي كه نمي دانست چيست،

 شايد يك آبي دور،

يك اوج دوست داشتني...