ترسو
وقتی همسرم، در راه بازگشت به خانه است،
بیصبرانه منتظر شنیدن صدای چرخاندن کلید، در قفل ِدرم،
و هراسان که مبادا نشنوم
وجودم به لرزش میفتد وقتی مادرم تلفنش را، بی جواب بگذارد،
و قلبم به تپش، وقتی خواهرم، گوشی موبایلش، بعد از سومین زنگ، هنوز بی پاسخ مانده باشد.
آری من میترسم؛
میترسم که لحظه ای، از کسانی که دوستشان دارم، بیخبر بمانم
و از این ترس و نگرانی، زخمی و خرد و مچاله شدم، میشوم و خواهم شد.
آه که من چقدر ترسو هستم
پ.ن: چه خوب که فرزندی ندارم
+ نوشته شده در ساعت توسط .qjlqJ.
|
تولد وبلاگ: دیماه 83