وقتی همسرم، در راه بازگشت به خانه است،

بیصبرانه منتظر شنیدن صدای چرخاندن کلید، در قفل ِدرم،

و هراسان که مبادا نشنوم

وجودم به لرزش میفتد وقتی مادرم تلفنش را، بی جواب بگذارد،

و قلبم به تپش، وقتی خواهرم، گوشی موبایلش، بعد از سومین زنگ، هنوز بی پاسخ مانده باشد.

آری من میترسم؛

میترسم که لحظه ای، از کسانی که دوستشان دارم، بیخبر بمانم

و از این ترس و نگرانی، زخمی و خرد و مچاله شدم، میشوم و خواهم شد.

آه که من چقدر ترسو هستم

پ.ن: چه خوب که فرزندی ندارم