داستان پیرزنان از تادئوش روژویچ/ ترجمه : حسین مکیزاده (مرتبط با پست بعد)
زنان زشت را
و زنان بدجنس را
آنان نمک زمیناند
هیچ کس از آنان
بیزار نیست
آنان روی دیگر سکه را میبینند
سکه عشق را
و سکهٔ ایمان را
دیکتاتورها به بلاهت مشغول
میآیند و میروند
خون انسان بر دستهایشان
پیرزنان اما صبح برمیخیزند
نان و میوه و گوشت میخرند
آشپزان پاکیزه
دست بر سینه آرام
در خیابان میایستند
جاودانهاند، پیرزنان؛
هملت در تلهای دست و پا میزند،
فاوست نقشی فرومایه و بازی میکند،
راسکولنیکوف با تبر حمله میکند،
پیرزنان، فناناپذیراند؛
به زیرکی لبخند میزنند؛
(...)
پیرزنان طبق معمول صبح از خواب برمیخیزند،
پنجره را باز میکنند،
شراب و نان و ماهی میخرند،
تمدن میمیرد،
پیرزنان صبح از خواب بر میخیزند،
پیشابدانها را خالی میکنند،
مرد میمیرد،
و آنها نعشش را غسل میدهند،
جسد را به خاک میسپارند،
و بر گورش گل میگذارند.
من پیرزنان را دوست دارم
زنان زشت
زنان بداندیش را.
آنها زندگی را جاودان میانگارند
آنها نمک زمیناند
و پوست درختان
و چشمان فروتن حیوانات.
پسرانشان آمریکا را کشف میکنند
در ترموپیل میمیرند
و بر صلیب جان میدهند
و هستی را فراچنگ میآورند
پیرزنان صبح از خانه بیرون میروند
شیر و نان و گوشت میخرند
به سوپ ادویه میزنند
و پنجرهها را باز میکنند
ابلهاناند آنان که به پیرزنان میخندند
و به زنان زشت
و به زنان بداندیش
چرا که اینان زیبایند
و نیک
و پیر
آری آنها اینگونهاند
معمایی بیراز
کٌرهای که میگردد.
پیرزنان
گربههای مقدس ِ
مومیاییاند
آنان میوههای کوچک
و پلاسیدهاند
که خشک میشوند
آنگاه که پیرزنان میمیرند
اشکی از چشمهای
دختری جوان
بر گونهاش میریزد
و در لبخندش
فرومی میرود.
تولد وبلاگ: دیماه 83