عرفان نظر آهاری
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتظر،ولی دعای او دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چارراه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ......
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمیرسد؟
شاید این دعا راه را اشتباه رفته است
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چهارراه آسمان سبز
شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان سبز شد
او از این طرف،دعا از آن طرف
در میان راه
با هم آن دو روبه رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چه قدر حرف داشتند
برف ها کم کم آب میشود
شب
ذره ذره آفتاب میشود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه
مستجاب می شود
تولد وبلاگ: دیماه 83