"دلم برا خودم تنگ شد، مثل پرنده اي كه وقتي مي ره تو آسمون دلش برا زمين تنگ ميشه. من رو زمين موندم اما يه چيزي از من، يه تيكه‌اي از من جدا شده و رفته بالا، دور شده از من، جاش مونده تو من اما. مثل جاي دندون افتاده. من هي زيون ميزنم به‌اش، هي جاي خالي‌شه كه مياد زير زبون و من هي دلم مي‌گيره،‌از بس كه اون تيكه نيست. از بس كه از من دور شده حالا. من دلم تنگ مي شه. دلم تنگ مي‌شه واسه اون چيزايي كه بوده و حالا نيست. واسه اون چيزايي كه مي تونسته باشه و نيست. واسه اون تيكه‌اي از من كه جداش كردم از خودم.

خرافه كه بيفته به فكر آدم اين ميشه كه فكر مي‌كني اگه بود، اگه نمي‌رفت،‌اگه نمي‌فرستادي‌اش كه بره، الان همه‌ چيز شكل ديگه‌اي داشت،‌ رنگ ديگه‌اي، بوي ديگه‌اي حتي. شايد الان روزهام اين طوري نبود كه الان هست، شايد اصلن من نبودم اون چيزي كه الان هستم.

دوباره زبونم مي‌گرده دنبالش، كم شده، گم شده."

از وبلاگ یک زن بسیار بسیار معمولی