نکته
دریا و شمع عمیقا آرامش بخشند
آرام و بیصدا پیکره بندی ذهن رو تنظیم میکنند.
دریا و شمع عمیقا آرامش بخشند
آرام و بیصدا پیکره بندی ذهن رو تنظیم میکنند.
همیشه آدمها رو از روی هوشمندیشون دسته بندی میکنم
دیشب کابوس دیدم
پشت سرم میگفتند : این خنگ شده!
ارتش سایه ها
از 1پزشک
" هان , سنجیده باش که نو میدان را معادی مقدر نیست!
معشوق در ذره ذره جان توست که باور داشته ای
در زیج جستجو ایستاد ی ابدی باش,
...
نه نومید مردمان را معادی مقدر نیست؛
چاوشی امید انگیزٍ توست که این قافله را به وطن میرساند".
به خاطر غبار آلودگی تن به زمین وابسته ایم
به خاطر سر به هواییمان به آسمان
از دست وابستگی ها که برهیم
هه ...
چون تخت سلیمان میان آسمان و زمین معلقیم ...
زندگی پانتومیم است ، حرف دلت را به زبان آوری باخته ای


تنهایی،
شاخهی درختیست پشتِ پنجرهاَم
گاهی لباسِ برگ میپوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!

بنویس
بنویس و هراس مدار
از آن که غلط میافتد.
بنویس و
پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
مینویسد و پاک میکند
و ما هنوز زندهایم
در انتظار پاک شدن
و بر خود میلرزیم.
چه شتابیست به راه؟!
به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک، پناه؟!
شاید آن نقطه نورانی دشت، چشم گرگان بیابان باشد!!!
ای دریغا! گه زمان بس دور است...
لحظه ها را دریاب...
چشم فردا کور است...
چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند برای بادها
دروغ خودش را در آخرین حلقه از حلقه های راستی آشکار میکند.
از آنجا که ناراستگو از هیچ چیز جز دروغش در زمان حال نمیترسد،
آن را به آخرین حلقه ی کلامش متصل میکند
تا خیالش از بابت تمام راست هایی که میداند آسوده شود،
آنگاه آن را در موجز ترین حد مخاطبش به سمتش پرتاب میکند.
از جیغ
بعضي آدما شبيه مزه ي ساندويچ كالباس هاي قديمي هستن ،
كه تو سينما قبل رفتن تو سالن يا از بوفه ي مدرسه مي خريديم
!نه تكرار ميشن ؛ نه فراموش ...!!

هی خانم!
که خیره نگاه میکنی
لباسم شبیه او بود یا قد و قوارهام؟
شرم نکن ! من درد ِ تو را میفهمم
من هم به یاد ِ او
به ابرها و آدمها
حتی به دیوار
خیره شدهام
هر چه دلت میخواهد نگاه کن.

پاول: من هیچوقت نتونستم بفهمم که چه کسایی عتیقه میخرن و این چیزا به چه دردشون میخوره!
آینز: کسایی که تو گذشته زندگی میکنن، کسایی که فکر میکنن اگه زودتر به دنیا می اومدن خوشبخت تر بودن!
پاول: قبول دارم، نوستالژی یک جور فراره ، فرار از دردهای امروز…
وقتی میخوان از کسی تعریف کنن:
عجب نقاشیه نکبت…
چه دست فرمونی داره نامرد…
چقدر خوب میخونه بد مصب…
چه گیتاری میزنه ناکس…
استاده کامپیوتره لامصب…
موی کوتاه به طرف میاد :چه عوضی شدی…
عجب گلی زد بی وجدان…
دوستت دارم وحشتناک…!
اما وقتی میخوایم فحش بدن:
برو شازده…
چی میگی مهندس…
آخه آدم حسابی…
دکتر برو دکتر…
چطوری آی کیو؟
به به! استاد معظم!
کجایی با مرام؟
باز گلواژه صادر فرمودی؟