فردا
امروز
آخرین روز ۵۵۲ ماهگی ام...
و
آغاز ۱۶ سالگی وبلاگم
"فکر کردن" شبیه سیگار کشیدن هست
میدانی از داخل، تو را میخورد
اما نمیتوانی کنارش بگذاری...
مکرو و مکرالله
والله الخیر الماکرین
افوض امری الی الله
ان الله بصیر بالعباد
پ.ن: به قول جناب حافظ: تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد.
اینجا آدم، تنهاست
بیش از 60 ایرانی در ازدحام تشییع پیکر سردار سلیمانی در کرمان جان باختند. ۲۰ نفر هم در حادثه اتوبوسی که از همان مراسم میآمد، کشته شدند.( بعدها خبر کشته شدن مسافران کرمان به جاسک تکذیب شد) در ذهنیت حکمرانی ما آنها مثل همه تلفات انسانی، تودهای بیشکل و نامشخص هستند که فقط کمیتشان را میگویند و خودشان را با عددی که تعریفشان میکند، خلاص میکنند: ۲۰ نفر، ٦٠نفر.
ما هرگز فکر نکردهایم که تک تک آنها مادرانی مهربان ، پدرانی فداکار، پسرانی مایه امید، دخترانی رعنا و همسرانی عاشق بودند. انسانهایی که متولد شدهاند، رشد کردهاند، غم و شادی داشتهاند، کوشیدهاند، ساختهاند، شکست خوردهاند، کامیاب شده، دوست داشته ودوست داشته شدهاند.
در سیاست و فرهنگ و جامعه ما، این آدمها دیده نمیشوند؛ انگار هرگز وجود نداشتهاند.
همزمان، بیش از 60 ایرانی-کانادایی دیگر در سقوط هواپیمای لعنتی کشته شدند اما جهان آنها را میبیند. برایشان میگرید، شمع روشن میکند و مرثیه میسراید. پرچمها برایشان نیمه افراشته میشود. اسمها، عکسها و قصه هاشان، رسانهها را پر میکند. حالا آنها فراتر از اعداد و کمیتها مردم جهان را سوگوار کردهاند. همه از رفتنشان احساس ناراحتی میکنند. سیاستمداران در شبی سرد در میدان شهر به یادشان جمع میشوند. روزنامههای اصلی، صفحات اصلی خود را به آنها اختصاص میدهند و در تورنتو، مونترآل و اتاوا برای آنها مراسم یادبود گرفته میشود. دوشب متوالی است نخست وزیر کانادا و وزرای اصلی کابینه در تلویزیون جمع میشوند و به خانوادهها گزارش میدهند. دولت برای کشف علت حادثه و کمک رسانی به بازماندگان بسیج شده و مساله این آدمها، مساله ملی کانادا میشود.
چرا اینجا در ایران جان مردم اینقدر بی ارزش است که حتی تلویزیون دقایقی برنامههایش را به یاد آنها قطع نمیکند؟ چرا اینجا پارچه مشکی روی دیوارها نصب نمیشود؟
من از هر دو گروه عزیزانی از دست دادهام؛ هم ازآنها که افکار عمومی از کنارشان گذشته و هم از آنها که مقابل چشم مردمان جهان داستانهایشان بی وقفه روایت میشود.
حالا متحیر ماندهام، چرا آدمها آن دورها اینقدر نزد حکمرانان با ارزشند اما روی این خاک تفتیده بی اعتبار.
هیچ وقت فکر کردهاید شاید همین بیاعتباری انسان نزد حکمران، رمز اصلی فرار بزرگی باشد که جوانان ونخبگان این کشور را وادار به ترک وطن میکند؟
آدم ها به دنبال احترام، اعتبار و امنیتاند. آدمها میخواهند آدمیت و ارزششان به رسمیت شناخته شود. و ما-همه ما- اینجا در این زمانه بیمعرفت «آدم» را به رسمیت نمیشناسیم.
برگرفته از کانال محسن جلال پور @mohsenjalalpour
.
.
از دست بعضی ها که ناراحت می شوید
کلا نباید به رویشان بیاورید
چون طوری گارد می گیرند و قاطی میکنند
که باید بهشون بگویی:
غلط کردم ناراحت شدم؛
تو ببخش که مرا رنجاندی...😕
پ.ن:😶
جالب و خواندنى👇
♦️آدم ها،هم مثل «خانه ها»آدرس دارند
🔸بعضی ها ساده و سر راست
مثل«نبشِ خیابان چهارم، پلاک بیست»
🔸بعضی ها ظاهرا ساده، ولی پیدا نکردنی؛انگار که یک چیزی توی آدرسشان ،جا افتاده باشد،
مثلا اسم شهر...
و فقط نوشته باشد
«خیابان ولیعصر، پلاک یک»
خیابان ولیعصر را که همه ی شهرها دارند! خب توی کدامشان...؟؟
🔸بعضی آدم ها را میشود پیدا کرد، ولی پیچ درپیچند...
میدان را که پیدا کردی باز باید سرِ میدان
بقیهاش را از یک نفر بپرسی...
کوچه را هم که نشانت میدهد می گوید
«باز جلوتر بپرس»!
🔸بعضی ها تهِ کوچهی بُن بست اند
پیدایشان که کردی و باهم چایی خوردید
و مهمانی تمام شد، چون آنطرفشان به
هیچ کجا باز نیست،
از همان راهی که آمدی باید برگردی...!
👈بعضی آدم ها هم
هنوز از خودشان«پلاک» ندارند؛
با پلاکِ دیگران پیدا می شوند...!
خیابان و کوچه از خودشان است،
ولی باز هم تهِ آدرسشان نوشته:
«روبروی پلاک ۲۲»...
خاطراتم را که مرور می کنم، همیشه یک نکته آزارم می دهد،
در زندگی ام همه چیز یا زود اتفاق افتاده یا دیر
از موقعیت های شغلی خوب گرفته تا امکانات و شرایطی که زود به دست آوردم و زود از دست دادم،
از خواسته ها و آرزوهای کودکی گرفته تا پیدا کردن محبوب ترین کتونی کودکیم در اسباب کشی؛ کتونی که دیگر نصف پاهایم هم در آن جا نمی شد ...
آرزوهایی که دیر به دست آوردم و دیگر برای داشتنشان دیر شده بود؛ خیلی دیر...
حالا که خوب فکر میکنم آدم های زندگی ما هم همین هستند،
گاهی زود به زندگیمان می آیند گاهی دیر؛
آنقدر زود می آیند که بلدشان نیستیم؛
نمی دانیم باید چطور با آن ها رفتار کنیم،
تا به خودمان می آییم می ببنیم همه چیز تمام شده...
اما زود رسیدن برزخ است، جهنم جای دیگری ست، جایی که انسان ها دیر به زندگی ات می آیند، آنقدر دیر که باید از کسی که نداری، دل بکنی...
آنقدر دیر که یادت بیاید هر که را که تا امروز به دست آوردی، اشتباه بوده...
بهشت آن جایی ست که هر اتفاقی به وقتش در زندگیمان رخ دهد، نه زودتر و نه دیرتر...
بهشت آن جایی ست که هرکسی به وقتش در زندگیمان بیاید،
نه زودتر و نه دیر تر...