سیامک قاسمی

قرن‌ها بعد در کتاب‌های تاریخ خواهند نوشت، در این روزگار مردمانی در سرزمین پارس زندگی می‌کردند که ادعا داشتند امکان ندارد عادت کنند، اما به سرعت برق و باد به همه چیز «عادت» می‌کردند

ما به نبود برنامه «نود» و فوتبال بدون «عادل فردوسی پور» هم به سرعت عادت می کنیم، همانطور که به ماه رمضان بدون ربنای شجریان عادت کردیم، همانطور که به فیلتر تلگرام و توییتر عادت کردیم، همانطور که به گوشت صد و پنجاه هزار تومانی عادت کردیم ، همانطور که به دلار دوازده سیزده هزار تومانی عادت کردیم، همانطور که به هزاران نفر تلفات تصادفات جاده‌ای عادت کردیم و هزاران عادت دیگر ... !

ما عادت کنندگان بزرگ تاریخیم و لطفا ژست و هشتگ #عادت_نمی‌کنیم برای خودمان راه نیندازیم که ما حتی به همین هشتگ زدن هم عادت خواهیم کرد ! 

سعدی میفرماید

چنان قحط سالی شداندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل که لب تر نکردند زرع و نخیل
بخشکید سرچشمه‌های قدیم نماند آب، جز آب چشم یتیم
نبودی بجز آه بیوه زنی اگر برشدی دودی از روزنی
چو درویش بی برگ دیدم درخت قوی بازوان سست و درمانده سخت
نه در کوه سبزی نه در باغ شخ ملخ بوستان میخورد و مردم ملخ
در آن حال پیش آمدم دوستی از او مانده بر استخوان پوستی
وگرچه به مکنت قوی حال بود خداوند جاه و زر و مال بود
بدو گفتم: ای یار پاکیزه خوی چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی
بغرید بر من که عقلت کجاست؟ چو دانی و پرسی سوالت خطاست
نبینی که سختی به‌غایت رسید مشقت به حد نهایت رسید؟
نه باران همی آید از آسمان نه بر می‌رود دود فریاد خوان
بدو گفتم: آخر تو را باک نیست کشد زهر جایی که تریاک نیست
گر از نیستی دیگری شد هلاک تو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟
نگه کرد رنجیده در من فقیه نگه کردن عاقل اندر سفیه
که مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق نیاساید و دوستانش غریق
من از بی نوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد
نخواهد که بیند خردمند، ریش نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش
یکی اول از تندرستان منم که ریشی ببینم بلرزد تنم
منغص بود عیش آن تندرست که باشد به پهلوی رنجور سست
چو بینم که درویش مسکین نخرد به کام اندرم لقمه زهرست و درد
یکی را به زندان بری دوستان کجا ماندش عیش در بوستان؟

نوروز پیروز