528 ماه

44 عددی است بعد از 43 و قبل از 45

فقط یک عدد هست اما سرشار از خاطرات...

وبلاگ 14سالگی رو آغاز کرد

استیو تولینز

برایم هیچ معنایی نداشت

که مردم

دقیقا از همان چیزی متنفر باشند

که برای رسیدن به آن

له له میزنند...

پابلو نرودا

ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...

ﭼﻪ ﺗﻨﻬﺎ،ﭼﻪ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ...

ﺍﻣﺎ با ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ...

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺭﻭﺣﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ، ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ...

ﺑﯽ ﺻﺪﺍ،ﺑﯽ ﻫﯿﺎﻫو

ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ...

ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺁﮊﺍﻧﺲ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺭﺳﯿﺪﯾﻦ!

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﺎﻗﯽ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ؟

ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﻮﯼ ؟!

ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ : ﺣﻮﺍﺳﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟!

ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ...

ﺷﻨﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ...

ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ...

ﺩﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ...

ﻭ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ

ﺁﻫﻨﮓ ﺑﺎﺭ ﺩﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ

ﻫﻮﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ

ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺷﺪ

ﭼﺎﯼ ﺳﺮﺩ ﺷﺪ

ﻏﺬﺍ ﯾﺦ ﮐﺮﺩ 

ﺩﺭ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﺪ ...

ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻗﻔﻞ ﻧﮑﺮﺩيم

ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﮐﯽ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ 

ﻭ ﮐﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ 

ﻭ ﮐﯽ ﻋﻮﺽ ﺷﺪيم

ﮐﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺘﺮﺳﯿﺪﯾﻢ ...

ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻧﺨﻨﺪﯾﺪﯾﻢ ...

ﻭ ﺩﻝ ﻧﺒﺴﺘﯿﻢ ...

ﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯾﻢ ...

ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪ ...

ﻭ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﮐﯽ ﮔﺬﺷﺘﯿم

 ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈه ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ با ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ 

#Repost

بریجیت دوو

چطور میتونی

معتاد چیزی نشی

که عاشقشی...

استیو تولتز- کتاب از جز به کل

خجالت آور است

تماشای کسی که

آخر عمری

خود را موشکافی میکند

و به این نتیجه میرسد

تنها چیزی که با خود به گور میبرد

شرم زندگی نکردن است...

...

لذتی که در بی اعتنایی است

در انتقام نیست...

نيچه

آموزش را در خانواده
دانـش را در جامعه و
بينـش را در تفـكـراتِ
«تنهايى»مى آموزند.

 

سطح درک و هوش من بیشتر از دیگران است!

این عادت را در فرهنگ اقتصادی و اجتماعی هم می‌شود دید:

از پرداخت مالیات دولت فرار کرده و خوشحالیم.
راهی برای یک دزدی کوچک پیدا کرده و خوشحالیم.
یاد گرفتیم که یواشکی مدرک بخریم و دکتر بشویم و خوشحالیم
تز ارشد یا تحقیق دکترا را خریده یا دیگران مقاله هایمان را می نویسند و از زیرکی خود در صرفه‌جویی در وقت خوشحالیم.

فراموش می‌کنیم که تیزهوش‌ترین فرد این جامعه نیستیم و همه دارند به همین میان‌برها فکر می‌کنند. تقلب می‌کنیم و مهندس می‌شویم و وقتی تصادف کردیم، زیر دست کسی که تقلب کرده و درس خوانده جراحی می‌شویم و در نهایت هم، در یک #زلزله معمولی، زیر آوار خانه‌‌ای که مجوزش با تقلب صادر شده فوت می‌کنیم و باید کسی با تقلب، برایمان قبری در یک جای خوش آب و هوا و نسبتاً آباد بخرد!

همیشه باورم بر این بوده که یکی از دلایل از بین رفتن اخلاق در هر جامعه‌ای، این است که من فکر می‌کنم که خیلی زیرک‌تر از متوسط جامعه هستم و دیگران را ساده می پندارم و فراموش می‌کنم که آن چیزی که به عنوان یک راهکار یا راه میان‌بر برای کوتاه کردن مسیر به ذهن من رسیده، به ذهن خیلی افراد دیگر هم خواهد رسید و روزی  علیه خود و نزدیکانم استفاده خواهد شد.
و در نهایت، از یک وضعیت پیچیده‌ی امروزی، به یک وضعیت پیچیده‌ی جدید تغییر مکان خواهیم داد. درست مثل جابجایی از خط دوم به خط سوم و تجربه‌ی ترافیک قدیمی در لاین جدید!
تا کی باید سرمان را در برف فرو کنیم، کمی به خود بیاییم .