"شل سیلور استاین"🌱
تو را میخواهم تنگ در آغوش گیرم
نمیخواهم بجنگم
میخواهم بازی دیگری کنم که در آن
به جای جنگیدن
همدیگر را در آغوش میفشارند
و میتوان غلتان بر قالیچهای خندید
و میتوان هم را بوسید و بغل زد
آن جایی كه انگار
همه پیروزند.
اگر ترس ما انها را احضار نمی کرد، تو هم قبول داری دیگر که برای همیشه نهفته می ماندند.
یقینا تخیل ماست که اتم های احتمال را فعال و ان ها را گویی از عالم رویا بیدار می کند...!
مثل آن درشکه چي که به اسب پيرش آنقدر شلاق مي زند تا در جاده بميرد.
اما تازيانه اي که به ما مي زنند ملايمت ترسناکي دارد،
فقط چند تايي از ما مي فهميم که کتک خورده ايم...
مثل آینه باش.
آینه داد نمیزند یقه ت بد است،
وقتی رو به روی آینه می ایستی جیغ نمیکشد
بگوید چرا موی سرت اینجوری است؟
خیلی آهسته، هیچکس خبر دار نیست جز تو و آینه
ما جای پارک خودمان را پیدا می کنیم و به کارت های اعتباری مان افتخار می کنیم.
ازدواج می کنیم و جرات می کنیم بچه دار شویم و به آن بزرگ شدن می گوییم.
اما فکر کنم بیشترین کاری که می کنیم پیر شدن است.
ما تراکم سال ها را در بدن های مان و روی صورت های مان این طرف و آن طرف می بریم
اما معمولا خود حقیقی ما، کودک درون مان، هنوز بی گناه است
و مثل گیاه مگنولیا خجالتی است.