سهراب سپهری
كنار مشتی خاک در دور دست خودم، تنها، نشسته ام
نوسان ها خاك شد، و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت
شبيه هيچ شده ای! چهره ات را به سردی خاك بسپار
اوج خودم را گم كرده ام؛ می ترسم از لحظه ی بعد، و از اين پنجره ای
كه به روی احساسم گشوده شد؛ برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقيا!
بوی ترانه ای گمشده می دهد، بوی لالايی كه روی چهره
مادرم نوسان می كند
از پنجره غروب را به ديوار كودكی ام تماشا می كنم. بيهوده بود ، بيهوده بود
اين ديوار ، روی درهای باغ سبز فرو ريخت
زنجير طلايی بازی ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار رفت
+ نوشته شده در ساعت توسط .qjlqJ.
|
تولد وبلاگ: دیماه 83